دوستان و مخاطبان متفاوت را در http://rass.blogfa.com/ ملاقات خواهم کرد. امید دارم همچون گذشته ما را از نظرات ارزشمندتان بهره مند گردانید. منتظرتان هستم.
احساس، فکر و ديد متفاوت(عشق، هنر، فیلم و.. شناخت انسان در ابعاد گوناگون: مطالعات فرهنگی)
دوستان و مخاطبان متفاوت را در http://rass.blogfa.com/ ملاقات خواهم کرد. امید دارم همچون گذشته ما را از نظرات ارزشمندتان بهره مند گردانید. منتظرتان هستم.
بعد مدتها دوباره می خواهم بنویسم
به روز نشدن وبلاگ دلایل بسیاری داشت. از جمله مشغله زیاد٬ مسایل و مشکلاتی که در فضای وبلاگ نویسی وجود داره که منجر به کم و بی انگیزگی من شد و ...
شاید در یک کلام بشود گفت وقت و حوصله نداشتم بنویسم و به روز کنم.
ولی مدتی است که دلم خیلی برای نوشتن تنگ شده. خیلی نیاز دارم به نوشتن. خیلی تشنه نوشتن شدم.
کم کم شروع می کنم.
خوشحال می شوم مثل گذشته از نظرات و دیدگاه های دوستان و مخاطبانم آگاه بشوم. منتظر پیام های گرم شما هستم.
کسانی که کنار من تلویزون می دیدند. می گفتند ببین همه مردم او را قبول دارند همه دارند کارهایش را تایید می کنند. او دور دوم هم رای می آورد.
این گزارش و این برداشت و نتیجه گیری چقدر می تواند با واقعیت منطبق باشد؟!
حیف که مردم عادی مطالعات رسانه. جامعه شناسی و .. نخوانده اند تا بدانند که رسانه ها خواه ناخواه در خدمت قدرت هستند. و کاش می دانستند دروغ رسانه ای چگونه است. و کاش می دانستند که با پخش بخشی از واقعیت . آن بخش را که خود می خواهند. نتیجه ای می گیردند که خود می خواهند و به این طریق به چند هدف می رسند:
چاپلوسی از دولت .
تبلیغات برای دولت.
چون همه دولت را تایید می کنند پس اگر تو هم مخالفی احتمالا اشتباه می کنی.
اگر تو مخالفی در اقلیتی پس ساکت باش و تلاشی نکن چون فایده ای ندارد.
و ...
همش از بدی چهارشنبه سوری میگن . من می خوام کمی درباره فوائد، کارکردها یا هر چی می خواین اسمشو بزارین بگم.
- تفریح از ضروریات زندگی یک انسان سالم است. حتی در مذهب هم به آن توصیه شده
- آتیش بازی خیلی قشنگه. مخصوصا یا این چیزهای جدید که اومده. فشفشه ها مختلف و ...
- هیجان آتیش بازی بالاست. جرقه ها، صدای انفجارها و ..
- دیدن نورهای مختلف در شکلهای مختلف تو شب خیلی زیباست.
- قدرت، محیط، حکومت، آزادی، مشارکت، همه اینها موضوعاتی هستند که در هر کارناوالی و در کارناوال چارشنبه سوری جای یک عالمه حرف و نکته دارن.
- شهر می شه در دست مردم، در دست جوانها
- سر هر کوچه و خیابان، دیگه خیابان ها و کوچه ها محیطی غریب نیست، انگار جزء خونتون شده، توش آزادی، آدمها با هم غریبه نیستن، یک احساس خاصی داری مثل خونه ، انگار کوچه حیاط خونتونه، خیلی احساس قشنگیه.
- احساس می کنی قدرت تو و مردم و جوانهای محل و شهر بیشتر شده، نه فقط احساس نیست، واقعاً بیشتر میشه، اگه نمی شد، این همه سال می خواستن و جلوشو نتونستن بگیرن، الان هم چون زورشون نمی رسه یا به قول علمی قدرت ندارن نمی تونن جلوشو بگیرن و فکر کردن که این طوری بهتر می شه کنترلش کرد. البته به نظر هم بهتر باشه. هم برای مردم و هم برای حکومت. مردم تفریح می کنن و حکومت هم نظارت داره. دو طرف تقریبا راضی.بهتر از دو طرف ناراضی است.
- خیلی دوستی ها و آشنایی ها به وجود می آید ، اگه نگین که دوست دختر بازی که خوبی نشد. حالا نمی خوام در مورد فوائد و مضرات دوستی پسر و دختر حرف بزنم. ولی صرف دوستی و آشنایی حالا نه فقط دو جنس مخالف خوبه. یک جوری ارتباطات اجتماعی که میگن همینه دیگه.
-فعلاً اینها اومد به ذهنم تا بعدها شاید بیشتر بنویسم. ولی به هرحال، حال کردنم باحاله.
امیدوارم که دانشگاه برچیده شود. اجب چیزه مزخرفبه.
از هرچی سازمان و بروکراسی و سرکاری و سلسله مراتب قدرت و مدرک و این چرت و ژرت هاست حالم بهم می خوره.
ببخشید مدتی ننوشتم و به روز نکردم
مشغول پایان نامه بودم، البته کمی هم انگیزه وبلاگ نویسیم به دلایلی کم شد.
راستی موضوع پایان نامه ام مشکل علوم اجتماعی ایران از نگاه جامعه شناسی معرفت است.
ممنون می شوم، با بیان نظرات خود، من را یاری دهید.
آیا زن جنس دوم است؟
آیا زن مخلوق دوم است؟
آیا زن برای مرد آفریده شده است؟
آیا زن باید در خدمت مرد باشد؟
آیا زن باید فرمانبر مرد باشد؟
آیا زن وسیله ای برای مرد است؟
آیا زنان خود به این گزاره ها اعتقاد و باور دارند؟
و آیا در عمل بر اساس آنها عمل می کنند؟
در جامعه زنان چه هستند؟ چه نقشی دارند؟ نقشی مثل سیاهان و اقلیتها دارند؟ و.................
سرگذشت ذهنی خودم/ دانشجوی علوم اجتماعی/
انسانی به دنبال اصلاح جامعه، نه اصلاح اطراف خود، نه بهتر کردن زندگی خود، فقط خود، ولی چون فکر می کرد و با تمام وجود لمس کرد که همه زندگی او به جامعه بستگی دارد و تا آن درست نشود نمی شود بهتر زندگی کرد. پس علوم اجتماعی یا جامعه شناسی را برگزید. در مقابل روانشناسی ، فلسفه یا الهیات یا ..
داشت ریاضی می خواند در دبیرستان های تهران ، چه درسهای مسخره ای، یکی از یکی بی کاربردتر، یک سری فرمول و لغات و اصطلاحاتی که حتی یک بار در زندگی معمولی به آن برخورد نمی کردی و نیاز به استفاده نداشتی و به درد هیچ کجای زندگی من نمی خورد. فقط تا اول یا دوم دبیرستان بد نبود، و حداقل به رشد ذهن کمک می کرد. البته گاهی اوقات معلومات قابل استفاده ای هم بود، مثلا در زیست یا شیمی و بعد از دوم دبیرستان واقعا تخصصی و برای زندگی معمولی بلا استفاده بود.
مشکلات این درسها و مشکلات دیگر همچون بی هدفی، بی تفریحی، بی همزبانی و .. فشار بسیاری بر این انسان می آورد، نوجوان و جوانی سردرگم، در این همه مسایل نمی خواهم چندان مشکلات و فشارهای مختلف روحی و ذهنی و را بیان کنم زیرا این رشته سر دراز دارد. و در بحثی مجزا و مفصل به آن پرداخت. به داستان ذهنم برمی گردم، با آن همه ذهنیات و افکار و ایده های جور واجور غربی، سنتی، ایرانی، مذهبی، مدرن و گاهی پست مدرن، چه شلم شوروایی، آش شله قلمکار هم از این آش ذهنی من مخلوط و محلول ساده تری بود. با اینحال که من از ابتدا ذهنم، منظم و طبقه بندی شده و با خط کشی های ریاضی پرورش یافته بود. ولی نمی شد. درسها و یا یک موضوع تا حدی منظم بود ولی هنگام ترکیب سخت می شد.(شاید هم مشکل از همین ذهن دوست دار نظم من بود، که می خواست همه چیز را به هم وصل کند و برای هر چیز یک جای مناسب در ترکیب پیدا کند) ترکیب آموزه های مدرن دبیرستان با افکار و ایده ها و روشهای سنتی جاری در جامعه و با آموزه های مذهبی و ... خلاصه یک جاهایی به پوچی می رسیدم، یه وقتایی هم آرزوی مرگ می کردم، شاید اون دنیا بهتر باشه..، آخه از نظر ذهنی و جسمی فشار و مشکلات زیاد و لاینحل می نمود. ولی بلاخره زندگی کردیم پس حداقل باید مبارزه می کردم، چون از طرفی هم عادت نکرده بودم بشینم و نظاره کنم که چه می شود و چندان از این حرف خوشم نمی آمد که هر پیش آید نکوست یا چیزهایی شبیه به آن، فکر کنم تاثیر آموزه ها و تجربه مدرنیته و تا حدی مذهب بر من بود. تو زندگی خود را می سازی، هر کس مسئول است، سرنوشت هر کس به دست خود اوست، در راه اصلاح زندگی خود و جامعه خود بکوشید و.. .
خلاصه دست بر قضا، زدیم و رشته علوم اجتماعی گرایش پژوهش گری قبول شدیم، پیش خودم گفتم دیگه اِندِشه، علوم اجتماعی آن هم گرایش تحقیق و پژوهش، بهترین بود، البته انتخاب اول من هم بود، فقط بدیش این بود که در دانشگاه آزاد بود، البته در تهران، ولی بعدها فهمیدم که خیلی هم فرق نداره و در برخی جنبه ها بهتر هم هست دانشگاه آزاد، مثلا استادا کمتر ادعا دارن و دانشجو آزادی بیشتری داره. البته سر جمع فکر کنم سراسری بهتر باشه. ولی به هر حال سرنوشت من این طوری رقم خورد. البته سراسری رشته ریاضی امتحان دادم و نوبت دوم، علوم قرآن، قبول شدم و نرفتم. شاید می رفتم بهتر بود. جزء انتخاب های آخریم بود. اولیاش همش کامپیوتر و یه چیزایی شبیه به اون بود. آخه به نرم افزار و برنامه نویسی علاقه خاصی داشتم، عاشق الگوریتم بودم. ولی نشد.
جایی خوندم که انسانهایی که فکر می کنند خودشان مشکل دارند می روند روانشناسی، آنهایی که فکر می کنند ذهنشان مشکل داره می روند فلسفه و آنهایی که فکر می کنند جامعه مشکل داره می روند جامعه شناسی می خوانند، نمی دونم چه قدر درست است این حرف ولی یه چیزایی داره می گه.
ادامه دارد..
بزرگان گفته اند: عید روزی است که گناهی در آن روز نکنی.