بزن بريم
بيا بنشينيم مثل برگ در سمت باد ، بيا خزان را به فراموشي بسپاريم .
بيا زندگي در امروز را درك كنيم بدون هيچ رنگي...
بيا به دور از هجوم واژه ها « دوست داشتن » را معنا كنيم .
زنجيرهاي بسته شده به كفش هايمان را بازكنيم تا روي زميني بدويم كه خاكش باد باشد و سنگش ابر.
نسيم را رها كنيم، طوفان شويم.
بركه را رها كنيم، به اقيانوس بيانديشيم.
به درختي راضي نشويم تا به جنگل برسيم.
و با زمين گره مخوريم تا دستمان به آسمان برسد .
سمند انديشه مان را به فراسوي مرزهاي هستي برسانيم تا زندگي را نفس بكشيم.
و بدانيم كه زندگي چه سخت و چه زشت است اگر غبار انديشه هاي كهنه ديروزمان را نزُداييم و امروز را نفهميم.
براي شروعي ديگر فصلي دوباره آغاز ميكنيم .
و دست ياري شما را در اين راه مي فشاريم.
مواظب باشيد دستتون له نشه.
( با استفاده از متن س . حاجيلو )
