قدرت عشق/The power of love
سایمون
سینما ماوراء ـ فیلم ـ تقریبا قدیمی ـ سایمون ـ جرم ـ پلیسی ـ علوم ماوراء طبیعی ـ گیاه ـ حس احساس ـ گیاه با احساس ـ گیاهان احساس دارند ـ قابل مشاهده با دستگاه های خاص ـ قاتل ـ کشف قاتل.
غرور ـ تله پاتی ـ تمرین ـ بهترین ماشین ـ معروفیت ـ مشهوریت ـ تمرین ـ رایانه.
رقیب ـ رقابت ـ مشهور ـ کار خارق العاده ـ گور ـ خاک ـ دفن ـ خفگی ـ اضطراب ـ آمادگی ـ خاک ـ خاک ـ خاک ـ سه روز ـ زنده ـ برنده.
سایمون ـ خلاصی ـ رهایی ـ از مردم ـ گور ـ خاک ـ خفگی ـ آرامش ـ سیگار ـ لم دادن ـ خوابیدن ـ خاک ـ خاک ـ خاک ـ سه روز ـ نفس نمی کشه ـ مرده ـ بازنده ـ خاک ـ خاک ـ دفن.
عشق شوری در نهاد ما نهاد
در مورد عشق خیلی مطالب هست که باید گفته بشود و من سعی می کنم در این موضوع بیشتر بنویسم.
یک جنبه، بحث تکراری عشق مجازی و حقیقی و چیزایی شبیه به این هست. من عشق رو دوست داشتن و احساس تعلق تعریف می کنم . دوست داشتن می تواند درجات یا میزانی داشته باشد از حدهای پایین و خیلی کم تا درجات و میزان بسیار زیاد تا حد فنا و ندیدن خود در برابر معشوق. از طرفی نیز میتواند نسبت به هر چیزی باشد، از یک مداد گرفته تا یک کتاب، میوه، یک گیاه، یک حیوان، یک انسان و حتی خدای ویا شاید نسبت به یک کار یا حالت روانی یا.. . به هر چیزی می توان علاقه داشت به هر میزانی، حالا دعوا بر سر این است که به این علاقه در چه مرزی و نسبت به چه معشوقی، عنوان عشق داده می شود. به نظر من یک دعوای بی مورد و زرگری است. و جدا کردن آن هم باز شاید به دوران مدرن و مرزبند های آن برگردد. در این دوران باید همه چیز دقیق مشخص شود، حد و حدودش، فاصله ها باید حفظ شود. تداخل ها نباید صورت گیرد. اینها از ضروریات و شالوده های گفتمان مدرن است- حالم ازش بهم می خورد-. در قدیم در بسیاری از فرهنگ ها و زبانها چنین اصلاح و چنین مفهومی نداشته ایم. همان دوست داشتن بوده شدت و ضعف داشته، ولی به این سبکی که ما می فهمیم از این واژه(عشق) نبوده.
در اینجا من بر اساس برداشت خودم علاقه بیش از حد معمول را عشق می نامم، این حد معمول چیست یعنی علاقه ای که شخص را از حالت طبیعی بیرون می برد، از قواعد معمول خارج می کند. همان طور که گفتم مرز دقیق نمی توان برای آن مشخص کرد،پس به همین بیان بسنده میکنم.
مهم این احساس، مهم این شور است، مهم این ست که باید عاشق بود و عاشق زندگی کرد. مهم این است که عشق از درون انسان سرچشمه بگیرد. از درون زیبا و شگفت انگیز او. البته می توان در مورد تفاوت های عشق نسبت به معشوق های متفاوت سخن گفت. ولی به نظر من هر عشقِ واقعی، مهم، قابل احترام و حتی پسندیده است. حالا می خواهد به کاری خاص باشد، به یک فرد باشد، به پرودگار جهانیان باشد و هر عشقی که از طبیعت انسان سرچشمه گرفته باشد.
ای عشق همه بهانه از توست!
من تو بحثهاي عشقي و ادبي از نظر نوشتني و مطالعه ضعيفم. ولي خیلی علاقه دارم، شايد مساله به اين برگرده كه چندان فرصت مناسب براي من پيش نيامده كه مثلا كتابهاي داستاني و ادبي و شعر بخونم. نه اينكه نخوندم و نمي خونم ولي نسبت به خيلي از دوستانم و كسايي که به اين حوزه هاي علاقه دارند خيلي كم كارم.
ولي وجوه ديگر اين موضوع، وجه عملي و تجربي و نيز استعداد و زمينه هاي واقعيه. از ديدگاه علوم اجتماعي، تجربه زيسته اينجا مهم مي شه. يعني فرد در طي زندگي خود از ابتدا تا كنون چه تماسها، تجربه ها و برخوردهايي با اين موضوع داشته، يا به بيان ساده تر فرد در چه فضايي بزرگ شده. مثلا جو خانواده، اطرافيان، محيط، دوستان چگونه بوده. اينجا بحثهاي روانشناسي و روانكاوي هم پيش مياد. نظرات برگرفته از آراء بزرگترين اونها يعني فرويد. البته فرويد بيشتر جنبه هاي نژندي يا بيماري آنرا برجسته كرده. ولي كل بحث كه به نظر من مهمتره، اينه كه روان انسان بر اساس تجربه هاي گذشته او به ويژه در دوران نوزادي وكودكي شكل مي گيره و بسيار متاثر از آن دورانه و اصل و استخوان بندي روان در آن دوران پايه گذاري مي شه و تا پايان عمر انسان متاثر از آن است.
از بحث نظري بيرون ميام و ادامه مي دم كه مي خواستم بگم كه خودم فكر مي كنم از اين جنبه اوضاعم خوبه.
چند روزیه که بعد از مدتی دوباره دارم عشق رو تو وجودم حس می کنم.
انسان بدون اون واقعا چه جوری زندگی می کنه، من نمی دونم؟ نمی تونم؟
بعضی وقتا آنقدر غرق در این زندگی روزمره می شیم که یادمون می ره آدم ابعاد دیگه ای هم داره.
واقعا کی می تونه لذتی بالاتر از عشق رو به من نشون بده. من که سعی کردم خیلی چیزا رو تجربه کنم و نیز سعی کردم از همه چیز لذت ببرم . لذتی بالاتر از اون ندیدم. اینکه بدونی یکی دوستت داره و اونو دوست داری . اینکه یک لحظه نتونی بدون اون زندگی کنی. اینکه یک لحظه دوریش برات سخت باشه. اینکه یک لحظه از یادت نره و همیشه در هر حال تو ذهنت باشه. اینکه اینقدر از دیدنش به وجد بیای که نتونی ببینیش یا بهش زل بزنی. اینکه از دوستی و دوست داشتن اون به خودت ببالی. اینکه حاضر باشی تمام دنیا رو در مقابل اون عوض کنی در مقابل با اون بودن. اینکه از لذت بودن با اون، دوست داری داد بزنی . فریاد بزنی، بپری هوا، بدوی، به همه بگی. اینکه همش خوابشو ببینی. اینکه اشک بریزی، گریه کنی بی دلیل و دل نازک بشی . اینکه اشتهاد کم بشه از بس که فقط به اون فک می کنی و همش در حالت خاصی هستی، خیلی قابل گفتن نیست، مثل یک حالت خلسه، یک حالتی که از درون در جوششی، نمی تونم با کلمات بیان کنم.
فک نکنی دارم تصوراتم را می گم، یا از توی نوشته ها در اوردم. نه خودم تجربه کردم دارم تجربه خودم رو توصیف می کنم . شاید برای تو تکراری باشه. ولی فک می کنم برای اونایی که تجربشو داشتن (عشاق) همیشه تازست. داغ مرا تازه نکن!
خوب. من می خواستم فقط یه چیزی بگم . بگم دوباره داره بهم یه نظری میندازه. عشقو می گم. خیلی بده که یادمون میره باید عاشق بود . باید روح رو قلقلک داد (یا روان یا هر چیزی که بگی . واقعیتش خودم هم نتونستم برای اون اسمی بزارم که منظور دقیق منو برسونه و برداشت دیگری نشه چون منظور من از روح همون روح به معنای عامه نیست). باید احساسات رو تحریک کرد. مگه فقط شهوت تحریک می شه.

